بر رواق سرخ گل
۶ ۰۵ ۱۳۸۶گل پرپر
فصل بهار ،
ز آنسوی این حصار ،
مستانه سر کشید گلی سرخ
در کوچه عطر عشق پراکند
من هم
خموش و خسته
بر او بستم
نذر نگاه تشنه ی عمر تباه را
اکنون دریغ
باد خزان تاب میدهد
در کوچه های خاطره
گلهای آه را
دسته بندی(ها) : شعر
گل پرپر
فصل بهار ،
ز آنسوی این حصار ،
مستانه سر کشید گلی سرخ
در کوچه عطر عشق پراکند
من هم
خموش و خسته
بر او بستم
نذر نگاه تشنه ی عمر تباه را
اکنون دریغ
باد خزان تاب میدهد
در کوچه های خاطره
گلهای آه را
تا باد خزان به بوستان تیز شده است
بنگر که چه سان باغ غم انگیز شده است
بیهوده مدار چشم سبزی ز درخت
پائیز رسیده است پائیز شده است
باغی شده ام به بوی باران تو من
چون به دریای تو ویران تو من
از خواب خزان تا بدرآئی چو بهار
آلاله ی داغدار ایران تو من
پائیز رسید و سوز آذر در زد
از خاطره ی باغ پرستو پر زد
آن گل که برآورد بهار از دل سنگ
افسوس که خونخنده به خاکستر زد
تا پنجره بی نگاه و گل پر مژده دست
تا باغ جهان زرد و زمان افسرده ست
تا باز به جوی تشنه باز آید آب
صد درد و دریغ و داد ، ماهی مرده ست
بودم چو یکی ترانه در خاطر دوست
چون ساز خوش آوائی یادآور دوست
بنگر چه شدم ز دست ایام فراق
چون برگ خزانسوخته ، خاکستر دوست
باغی نشدیم و جویباری نشدیم
نی برگ گلی که نیش خاری نشدیم
خاکستر خاموش یکی هیمه ی خشک
افشانده به خاکپاری یاری نشدیم
خاری ، خسکی بودم ، باغم کردی
در این شب تاریک ، چراغم کردی
در گوشه ی این سرای ویران ، ای عشق
ای عشق کا عاقبت سراغم کردی
آتش عشق به پیراهن ما خوش بادا
بوسه ی صاعقه بر خرمن ما خوش بادا
روزی از خاک کشم نعره ای از شیدائی
که نسیمی ز تو بر مدفن ما خوش بادا
یاد تو ، بهار باد و باران بادا
موی تو ترانه ای پریشان بادا
ای عشق که با نام تو افروخته ام
نام تو بلند بام ایران بادا
رخشید و شکست آذزخشی در خون
مستانه کشید شیهه رخشی در خون
چون صبح برآمد از دل خاکستر
دیدند شکفته ست درفشی در خون
چون پرده ای از خیال ، رنگامیز است
چون قامت اندوه ، خیال انگیز است
از خاطره و خیال ، خوش میگذرد
چون نشئه ای از بهار ، در پاییز است
در پریشانی چشم انداز
آنچه بر روزن مغموم دل ، آویخته است
نور انگور فروریخته از سینه ی تابستان نیست
به عبث فرصت گل رفت ز دست
آنچه از دشت عطش می گذرد
غیر هرم نفس گرم سرابستان نیست